به وب سايت حبيب خوش آمديد.


داستان کوتاه (طنز زانو درد)
برای زانوهام که درد می کرد رفته بودم دکتر، توی سالن انتظار مطب نشسته بودم که منشی صدا زد:
مریض بعدی فرزانه...فرزانه...آقای اصغر فرزانه....کسی جواب نداد و فقط سکوت.
من برای اینکه خوشمزگی کرده باشم گفتم:مریض رفته گل بچینه !!
یهو همه غش غش زدند زیر خنده.
آقای سبیل کلفتی که بغل دست من نشسته بود و تا اون موقع خواب بود با صدای همهمه و قهقهی دیگران از خواب بیدار شد ، و از بغل دستی اون طرفی پرسید چه خبر شده؟
یارو در حالی که هنوز لبخند بر لب داشت  گفت: منشی ، آقای فرزانه رو صدا کرد نبود
این آقا گفت رفته گل بچینه...
آقا چشمتون روز بد نبینه طرف مثل خروس جنگی از جاش پرید بالا و یقه منو گرفت و داد زد مردک بی شعور من فرزانم ، من کجام شکل عروسه؟هان ..تو خجالت نمی کشی ..از موی سفیدت خجالت بکش...
مشتش رو برد بالا که بزنه تو صورتم . که مریضای دیگه دستش رو گرفتند و منو از چنگ او رها کردند.
یکی گفت :آقا حالا یه شوخی کرد مگه چی شده.یکی دیگه گفت در عوض سر نوبتت بیدار شدی میری تو..
خلاصه اونو راهی اتاق دکتر کردند.تو راه که داشت می رفت گفت: آهای هنوز کارم با تو تموم نشده ، وقتی بر گشتم حسابتو می رسم.
وقتی اون رفت تو من پا شدم یه چند قدمی تو سالن راه رفتم طوری که یعنی بی خیالم و نمی ترسم.بعد یواش یواش رفتم طرف در و از در زدم بیرون.و دیگه نمی دونم با اون زانوی خرابم چه جوری پله های سه طبقه رو دویدم پایین و د در رو...
(حبیب)

داستان کوتاه (حلب پنیر)
چند روز پیش روی نیمکت ایستگاه واحد نشسته بودم و طبق معمول منتظر اومدن اتوبوس بودم.چند قدم اون طرف تر یه مغازه لبنیاتی بود که تازه بار خالی کرده بود.یه آقایی با موتورسیکلت نزدیک مغازه ایستاد و با دست به من اشاره کرد که بیا .. رفتم ببینم چی میگه.گفت ببخشید جک موتور من خرابه نمی تونم بیام پایین بی زحمت اون حلب پنیر رو بذارین ترک موتور من. گفتم به چشم.. وقتی داشتم حلب رو روی ترک موتور می بستم گفت من عجله دارم اگه حسن آقا سراغ گرفت بگید آقا مهدی حلب پنیرش رو برد.اینو گفت و گاز موتورش رو گرفت. به محض رفتن او حسن آقا از ته مغازه داد زد :آهای... آهای چیکار می کنید و دوید بیرون و مچ دست منو گرفت.
-تو روز روشن دزدی؟!!
-چی ؟ یعنی چه آقا دزدی کدومه؟
-حاشا هم می کنی؟
-آقای محترم چی دارید میگید اون آقا مهدی بود گفت به شما بگم حلب پنیرش رو برد.
-دست بر دار این دیگه چه کلکیه ؟ آقا مهدی کیه؟!  من آقا مهدی نمی شناسم.
خلاصه زنگ به 110 و کار ما به آگاهی کشیده شد.
افسر آگاهی بعد از کلی سین جیم و تحقیق و تفحص گفت:حسن آقا این آقا هیچ کارست و دزد اصلی فرار کرده.
این آقا دزده چند مورد دیگه هم ازش گزارش داشتیم و ما پیگیر این قضیه هستیم .مثلآ یه نمونش چند روز قبل چندتا کارتن بیسکویت رو به همین شیوه داشته می برده که طرف اونو با یکی دیگه گرفته. دزده زرنگی می کنه و میگه من پیک موتوریم و کاره ای نیستم ، و اون بابا رو گیر می اندازه و خودش در می ره.
افسره بعد رو به من کرد و گفت :شما هم نباس این قدر ساده باشی باید اول صاحب مغازه رو صدا می کردی ..
خلاصه با این کارثوابم آبروی خودم رفت و حلب پنیر اون بابا.
(حبیب)

داستان کوتاه(طنز کاسب)
چند روز پیش رفتم شلوار بخرم یه شلوار پسندیدم رفتم پوشیدم دیدم یکی از پاچه هاش بلندتر از اون یکیه، شلوار رو در آوردم و به فروشنده گفتم،آقا این که یکی از پاچه هاش 5 سانت از اون یکی بلندتره.
گفت خب اینکه اشکال نداره آب میره خوب میشه.
گفتم حالا این که گفتی یعنی چی؟ یعنی فقط پاچه بلنده رو بزنم تو آب، یا جنس این پاچه با اون یکی فرق می کنه، این آب میره و اون یکی آب نمی ره،یا پاچه کوتاهه رو هیچ وقت نشورم.
یارو شلوار رو با عصبانیت از دستم کشید و گفت:تو مشتری نیستی.گفتم یعنی چه آقا..
بحث می کردیم که سروکله همسایه مغازش پیدا شد .گفت چه خبره چی شده؟
فروشنده گفت:هیچی آقا یه شلوار میخاد بخره هزارتا عیب روش میزاره،برو ما اصلآ شلوار نداریم خوبه..؟
همسایه هه گفت شلوار رو بده ببینم، بعد شلوار رو همینطوری گرفت روی تنم و پاهام و در اومد به فروشنده گفت نه این آقا مشتریه و نه تو کاسبی، این شلوار که عیب نداره، پاهای این آقا عیب داره، یکی از پاهاش بلندتر از اون یکیه.
گفتم خیلی ممنون ، دست شما درد نکنه، شصت ساله که یکی بهم نگفت که اقلآ برم خودم رو درست کنم فقط اگه میشه یه لطفی بکن .بگو رفتم پیش دکتر جراح بگم کدوم پام رو عمل کنه .
بگم بلنده رو ببره کوتاه کنه یا کوتاهه رو بلند کنه.
(حبیب).

براي ديدن داستان هاي بيشتر به صفحه ي داستان مراجعه نماييد.